|
امروز روز تولد من است + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 22:37 توسط پگاه |
می خوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم + نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 14:34 توسط پگاه |
تو در همه جا خانه داری در هر جا که زیبایی هست،و مهربانی هر جا که دامنی از ستاره ها هست و صفایی که گرمی آفتاب را نشانه دارد هرجا که وسعت فراوانی از گلهای سرخ را در خود دارد تو در قلب من هم خانه داری. دلم پرپره خدا... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 18:42 توسط پگاه |
رفتی که........................ نه می تونم دورشم از تو ، نه می تونم که بمونم + نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 0:4 توسط پگاه |
شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده،من کاملا موفقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده ،و من فردا و فردا هایی رو میگم که گذشته ...و تمام شده .روزایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم و میخواستیم کارای مفید کنیم...اخلاقمونو تغییر بدیم..بهتر باشیم..به جایی که میخواستیم برسیم و خلاصه چیزی که می خواستیم باشیم اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده(فردا) میزدیم.اما وقتیکه فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیچ تصمیمی نداشتیم واسه خودمون ...و همنطور روزها و فرداهای دیگه و اینطور بود که بزرگ شدیم بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارای نکرده و راههای نرفته رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم . به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ; دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع... و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده و به خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته: پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم : "راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم" برگرفته از...راه نرفته
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 15:40 توسط پگاه |
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید "آی همسایه ی زندانی من ضربه ی دست مرا پاسخ گوی" تا به کی تنها ... تنها... وندر این زندان زیست ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم پاسخی نشنیدم سالها رفت و من کردهام با غم تنهایی خو دیگر از پاسخ خود نومیدم راستی !هان !چه صدایی آمد؟ ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی ضربه می کوبد همسا یه ی زندانی من پاسخی می جوید دیده ام می بندم در دل از وحشت تنهایی او می خندم. "حمید مصدق"
برام دعا کن عشق من + نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 23:26 توسط پگاه |
باورت داشتم از روز نخست امدی تا باشی وپر از شعر پر از همهمه بودی اما هیچ حرفی نزدی خوب من میفهمم از دو چشمت همه حرف تورا بی کلام اینجا باش اخر اینجا بودن نیست محتاج صدا بی کلام اینجا باش بودنت با دل من بی صدا هم زیباست... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 22:29 توسط پگاه |
بگو به انکه دل از بار غم گران دارد...! سلام خدا حالت چطوره؟ چيكار مي كني با بي معرفتي ما ها؟خدا دلم گرفته...! امروز از صبح دانشگاه بودم روز خسته کننده اما خوبی بود .زنگ فیزیولوژی و نوار قلب.. خیلی خوب بود.امروز اومدم خونه واسه فرجه ها وای چقدر درس دارم...دلم خیلی گرفته خستم ..خسته شدم از بس حرف زدمو کسی نفهمید چرا نمزارن کاریو که دوست دارم بکنم چرا نمیزارن عاشق باشم...چطور میتونم عاشق محبت کردن نباشم...من قول میدم دختر خوبی باشم تو هم قول بده منو ببري پيش خودت همش كه نمي شه تو بياي پيش من...!خدا جونم مراقب من باش قربون مهربوني هات برم عشق همه ي كساني كه دارن از نردبونا شون ميان بالا نگهدار...
راستي خدا!
خيلي دوستت دارم!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 23:8 توسط پگاه |
اين نوشته ها نجواي دروني آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهايي به سر بردن در بهشت است: + نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 22:13 توسط پگاه |
آنروز .. تازه فهمیدم .. در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم... هنوز دست و پای دلم درد می کند .. چقدر شکستن سخت است ... وقتی تو داری نگاه می کنی + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 11:16 توسط پگاه |
سلام نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما" آن روز نوروز بوده است. مسلما" بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز ، روز آفرینش است . هرگز خدا جهان را و طبیعت را ، با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلما" اولین روز بهار سبزه ها روییدن آعاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن و این همه یعنی نوروز. « دکتر علی شریعتی » ( هبوط در کویر ، ص ۵۰۴ ) نوروز مبارک باد. با آرزوی سالی پر از شادی و سرور. دوست دارم + نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 20:42 توسط پگاه |
پروردگار مهربان من، از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای. در هراس دم می زنم، در بیقراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. هیچ کس، هیچ چیز در اینجا "به خود" هیچ نیست. "بودن من" بی مخاطب مانده است. من در این بهشت، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای!" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم... به من تكيه كن!من تمام هستي ام را دامني مي كنم تا تو سرت را بر ان بنهي!تمام روحم را اغوشي مي سازم تا تو در ان از هراس بيا سايي!تمام نيرويي را كه در دوست داشتن دارم دستي مي كنم تا چهره و گيسويت را نوازش كند!تمام بودن خود را زانويي ميكنم تا بر ان به خواب روي!خود را,تمام خود را به تو مي سپارم تا هر چه بخواهي از ان بياشامي,از ان برگيري,هر چه بخواهي از ان بسازي ,هر گونه بخواهي باشم! + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 20:13 توسط پگاه |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 22:2 توسط پگاه |
شگفتا! وقتی بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمیشنیدم وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند! چه غمانگیز است که وقتی چشمهای سرد و زلال، در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد، تشنه آتش باشی و نه آب، و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و نه آتش، و بعد، عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو میگداخت سلام به همه ی دوستا ی گلم. امید وارم که همگی خوب باشید .خیلی وقته که به خاطر درسا و امتحانا نتو نستم بیام و آپ کنم .الان زنجانم نزدیک ۳ هفته ست که اینجام به خاطر امتحانا دلم واسه همه تنگ شده دلم خیلی گرفته ایشا الله فردا می رم خونه.کاش امتحانامو خوب داده باشم.خدا جونم تنهام نذار آخه من که به جز تو کسیو ندارم.کمکم کن.کمک کن دختر خوبی باشم. دلم براش تنگ شده اما... + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 20:54 توسط پگاه |
چی بگم از کجا بگم دردم و با کیا بگم؟ بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم از عشقی که گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت عشقی که بی فروغ نبود برای من دروغ نبود .... + نوشته شده در جمعه ششم دی 1387 18:24 توسط پگاه |
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 17:38 توسط پگاه |
سلام خوبین؟امشب یه شب دیگه از شبایی هست که دل دیوونه ی من گرفته.الان زنجانم تو خوابگاهم اینجا هوا خیلی سرده.اینجا با وجود اینکه بچه هاخیلی خوبن اما بد جور احساس تنها یی می کنم مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه میکشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد . هرگزاز بی کسی خویش مرنج هرگز از دوری این راه مگو و ازین فاصله ها که میان منو توست وهر آنگه که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنها یی ات از دیدن من جا بخورد و بداند که دل من با توست وهمین نزدیکی است + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 21:52 توسط پگاه |
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:44 توسط پگاه |
سلام به دوستان گلم .شما که همیشه به من لطف داشتین و به کوچه ی شهر دلم سر می زدین .راستش اومدم بگم که من یه مدت نیستم و یا خیلی دیر به دیر آپ می کنم آخه دانشگاه قبول شدم مامایی زنجان براي رسيدن به تو از فصل شب از ديار اندوه و از سرزمين نفرت خواهم گذشت ثانيه ها را پس خواهم زد ترانه هاي تو را آواز سر خواهم داد و براي رسيدن به تو سرفصل هايي نو شروع خواهم كرد از عشق تا تو سر فصلي نو براي فراموش كردن روزهايي كه بي تو سر كرده ام تا بداني بدون تو زندگي براي من معنايي ندارد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 0:6 توسط پگاه |
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام
امروز ۲۲/۶ سالگرد تولدمه رفتم تو ۱۹ سال من تو یه روز قشنگ آفتابی موقع اذان ظهر به دنیا اومدم مامان می گه وقتی به دنیا اومدم خیلی گرسنم بوده و زود بهم آب قند دادن چقدر شکمو بودما امروز روز خیلی خوبی بود یه روز باهم بودن از خونوادم بهترین کادوهارو گرفتم... ما این سالگردها را جشن میگیرم تا شاید بهانهای پیدا شه برای گفتن دوستت دارمها. ميگن كه آدم بايد روز تولدش يه آرزو كنه اما من نميتونم ميدونيد آخه کلی آرزو دارم خدا جونم می شه همشو برآورده کنی خوب ديگه آرزو بر جوانان عيب نيست ما هم اگه خدا بخواد جوونيم دیگه خداجونم آرزوهاي دوستامم برآورده كن. امیدوارم بتونم از لحظه لحظه ی زندگیم به خوبی استفاده کنم و قدر هر اونچه که دارمو بدونم . تا هستیم در این چرخ کهن باید لمس کنیم در کف دستانمون زندگی رو دوستی رو، عشق رو. دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم رو بدونیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پیاش نخواهد بود. + نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 0:6 توسط پگاه |
Yesterday, all my troubles seemed so far away + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 23:2 توسط پگاه |
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما ... چقدر با همه عاشقیم محزونم ! و به یاد همه خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما ... بی دلیل از قفس کهنه ی شب بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب مترو ک دلم دور کند ...می ترسم من صبورم اما ... آه.... این بغض گران صبر نمی داند چیست !!! دوست دارم. خدا به تو نگم به کی بگم من حرف دل رو... + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 2:28 توسط پگاه |
به نام یگانه حامی قلب شکسته ی من... میان غمهایم ، تنها تنهایم ، ... از کجاش برات بگم ... زمانی عاشقی و میتونی ادعا کنی عشقت واقعی که رهاش کنی... در قفس رو بازکنی و بذاری پرنده ی عشقت پرواز کنه آزاد آزاد... بذار اون قدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش... مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه برمیگرده... اما اگه برنگشت............................. بسپارش دست خدا بذار اون قدر پرواز کنه تا به اون جایی که می خواد برسه به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه... خستم.... خدایا کمکم کن دختر خوبی باشم . + نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 23:46 توسط پگاه |
بعد مدت ها سلااااااااااااااااااااااااام حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است آه... ای افسوس همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود .... خدایا کمکم کن................. منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 23:56 توسط پگاه |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 13:4 توسط پگاه |
همه ی دلتنگی های دنیا به خاطر دل نهادن بر جهان است ....
هر نیمه شب کلماتت در پاشویه چشمان من آب تنی می کنند :کاش هنوز هم با شمع دانی ها همسایه بودیمکه هر عصر کنارقالیچه های دلمانرنگ به رنگ می شدند از عاشقانه های ساده امانما آن روزها تمام آسمان راپرستو می پوشیدیم و … حالا تو نیستیو کنار بال پروانه ها بهار من روبان سیاه زده است تو نیستی و من همیشه پاییز خریده ام برای باغچه کوچک دلم ... یه دنیا دلم گرفته...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 22:38 توسط پگاه |
خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم .... به فکرتم.... به یادتم زنده به انتظارتم .... تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . حالا دلم می خواد اینو زمزمه کنم: رفیق من سنگ صبور غم ها به دیدنم بیا که خبلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلی ها خیلی دلم گرفته از خیلی ها نمونده از جوونی هام نشونی پیر شدم پیر تو این جوونی گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش. + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 22:46 توسط پگاه |
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ، نه پری قصه هستم در آفاق داستان و نه قاصدکی در یک قدمی تو کسی که همواره به یاد توست سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم برای کفتران چاهی دانه می ریزم و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند که تو مهربانترین مهربانی پس آرام و گرم می نویسم دوستت دارم + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 15:39 توسط پگاه |
* + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 20:23 توسط پگاه |
... و " در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود". عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند، و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد وزیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد. و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور، اما کسی نداشت. خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟ و خدا مهربان بود و چکونه می توانست مهر نورزد؟ .... و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود. و خدا زنده ی جاوید بود که در کویر بی پایان عدم " تنها نفس میکشید" دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش ........ اما ... خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ا بدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه ، می جست و نمی یافت. آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید... می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم براه " آشنا" بود. پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گوناگونه اش غریب مانده است. در جمعیت چهره های سنک و سرد، تنها نفس میکشید. کسی "نمی خواست" ، کسی " نمیدید" ، کسی " عصیان نمیکرد" ، کسی عشق نمی ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت .... و .... و خداوند خدا ، برای حرفهایش ، باز هم مخاطبی نیافت! هیچکس او را نمی شناخت ، هیچکس با او " انس " نمی توانست بست " انسان " را آفرید! و این نخستین بهار خلقت بود. + نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 22:21 توسط پگاه |
|